جنبش

نشسته ام اینجا...سردم نمی شود...آذر ماه عجیبی است

 

 

کابوس

همیشه از رویا به رویا می رسم

از کابوس به تو

خوشی که توی دل آدم تاب می خورد

حالت دل بهم خوردگی

اشباع

گاهی همین می شود

آغاز اشتباه

همیشگی باشید_جنبش


 

با یک...

ایستاده

با یک دست چتر

با یک دست مچاله می کند مرا در ورق کاغذی

با یک چشم اشک

با یک چشم مرا می چکد زمین

ایستاده

می میرد

با یک گوش حرف

با یک گوش سکوت می شنود

با یک پا به دنبال من می دود

و با یک پا مرا ترک

ایستاده

نشسته

مرده

رفته

دیگر مرا با تمام دلش دوست نمی دارد


 

شعار

آنها که شعار می دادند

خود را که افروختم

خاموش ماندند

در این مه غلیظ

نگاهت مرا

به کجا خواهد برد؟

سکوتت را جدی می گیرم

خودم را رها

بی شتاب در سکوت دفن می شوی

لابلای شن دانه های ریز و درشت

در ناکجا آبادی به رویم باز می شود

به اوج دقایقم

رخنه می کنم

مثل کسی که ناخوانده

بی دعوت

مثل خودم

مثل تصویر آینه که نمی شناسدم

می چسبد

نه طاق های گنبدی

_کسری_

می چسبد به چشمانت

روی پایم بند نیستم

دوباره بگو؟

سکوت را!!!


 

ترکه انار

شسته_رفته

هم آغوش نفسهای مقطع

در جایگاهی که سه گام از خود خودم

فراتر

فرودتر

نشیب راههای خسته از قدمهای مصر

بی رده بندی

خارج از نوبت

سقوط_کلام

کسی فریاد می زند

هیــــــــــــــــــــــس!!!

کاشیهای خیس

شعرش مرا از خواب می پراند

با تعارف برنج

در یک دیس

توی کوچه

عقربه ها عجول حرکتند

اما

اسامی به من

شبیه نیستند

هیچ

صدا

می زَند مرا

با ترکه ای

که توی دستانش

خواب رفته ام

 


 

اینگونه به تو می اندیشم

از خودم غافل می شوم

اینگونه به تو می اندیشم

بی هیچ ادعای احمقانه ای

مگر آنکه خودم را احمق تر نشان دهم

سود؟
در این معامله؟
دستت می لغزد روی نت ها می لغزانی ام

سرم مرا تاب می دهد

دستم مرا نوازش

در آغوشم فرو می روم

اینگونه به تو می اندیشم

صدایت حریر می شود

حریم

محرم

تمام آنچه به من نزدیک می تواند شد

دورم حلقه می شود محدود

رها

در بند

آزاد

اینگونه به تو می اندیشم

کسی توی سرم نیست

جز خودم

خودم

که تو معنا می شوی

بازتاب

وقتی که سیم ها مرا به ارتعاش می اندازد

دستانت تنم را

ِفِرت ِفِرت

بند بند

چیزی در من ویران می شود

چیزی بنیاد

اینگونه به تو می اندیشم

 

همیشگی باشید

جنبش


 

آخر دنیا

پیاده رو گم می شود توی مه...

هنوز به من سقلمه می زند که دنیا پایان ندارد

اما من دیدمش

آن دورها

کلاه حصیری بر سرم

بند پوتینم را چند دور دور پایم پیچیدم...

از یک پیچ

یک پیچ دیگر... آخر دنیا را با همین چشمهای خودم

من

دیدم

 


 

لک لک

بی گمان می رقصاند مرا

همچون پرستوهایی که خانه می سازند

بر بلندای بام خانه ها

لک لک هایی که مدتها است

با دهات ما قهرند

بی گمان به اندیشه ام فرو می برد

حرکاتت

راه رفتن رقص وارت

واژگانی که بر می داری در میان جملات می نشانی

جملاتی که تنها از لبان تو بر می آید ـ تکرارشان

و نگاهی که از چشمان تو

می توانم تو را دوست بدارم

می توانم عاشقت باشم

بدون آنکه چیزی بگویم

سالیان

روزگاران

 از تو جدا ماندن ـ بی تو به انجام رسیدن

کدام را برخواهم گزید

بر می گردند

یک روز

آشیانه می سازم

بر بام خانه هایی که دیگر کسی میانشان لبخند نمی زند از شکاف پنجره های باز

بر می گردند

یک روز

در اوج تمنای چشمانی که به آسمان دارم به تنهایی

من می نشینم و به افق لبخندت خیره

تو بی خیال توی حال خودت

من چقدر شاد می شوم که حواست به من نیست

من می توانم مدام نگاهت کنم

چقدر خوشبختم

من یکی را عاشقانه دوست دارم

کسی که مرا نمی بیند

من عاشق لک لک ها هستم.

حتی وقتی

به گمانم می اندازد

بر نمی گردند

 


 
جنبش impulse


yippeehey@yahoo.com

 

موضوعات

ویران می شوم(٢)

منتظر(۱)

اشتباه(۱)

بدرقه(۱)

چتر(۱)

بحران(۱)

لک لک ها بر بام(۱)

جایی که پیاده رو تمام می شود(۱)

 

صفحات وبلاگ

 

مطالب اخير

کابوس

با یک...

شعار

ترکه انار

اینگونه به تو می اندیشم

آخر دنیا

لک لک

یکجور سوگ نامه شاید...

گفتی

لبخند کاغذی

 

آرشيو مطالب

صفحه نخست

خرداد ۸۸

بهمن ۸٧

دی ۸٧

مهر ۸٧

شهریور ۸٧

امرداد ۸٧

تیر ۸٧

مهر ۸٦

امرداد ۸٦

 

نويسندگان

جنبش impulse

 
 

دوستان

 

امکانات جانبی

RSS 2.0