بی گمان می رقصاند مرا
همچون پرستوهایی که خانه می سازند
بر بلندای بام خانه ها
لک لک هایی که مدتها است
با دهات ما قهرند
بی گمان به اندیشه ام فرو می برد
حرکاتت
راه رفتن رقص وارت
واژگانی که بر می داری در میان جملات می نشانی
جملاتی که تنها از لبان تو بر می آید ـ تکرارشان
و نگاهی که از چشمان تو
می توانم تو را دوست بدارم
می توانم عاشقت باشم
بدون آنکه چیزی بگویم
سالیان
روزگاران
از تو جدا ماندن ـ بی تو به انجام رسیدن
کدام را برخواهم گزید
بر می گردند
یک روز
آشیانه می سازم
بر بام خانه هایی که دیگر کسی میانشان لبخند نمی زند از شکاف پنجره های باز
بر می گردند
یک روز
در اوج تمنای چشمانی که به آسمان دارم به تنهایی
من می نشینم و به افق لبخندت خیره
تو بی خیال توی حال خودت
من چقدر شاد می شوم که حواست به من نیست
من می توانم مدام نگاهت کنم
چقدر خوشبختم
من یکی را عاشقانه دوست دارم
کسی که مرا نمی بیند
من عاشق لک لک ها هستم.
حتی وقتی
به گمانم می اندازد
بر نمی گردند